صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 14

موضوع: داستانهای کوتاه انگلیسی برای تقویت زبان

  1. #1


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    داستانهای کوتاه انگلیسی برای تقویت زبان

    سلام

    در این تاپیک برای شما داستان های انگلیسی را با ترجمه دری / فارسی قرار میدهم تا کمک باشد برای تقویت خواندن و مفهومی درک کردن داستان های انگلیسی.
    توجه داشته باشید٬ سعی کنید اول داستان انگلیسی را بدرستی خوانده و موضوع داستان را متوجه شوید. بعد اگر لازم شد ترجمه را هم بخوانید.

    پس به داستان های من گوش بدهید. یکی بود یکی نبود...

    The first Story

    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'


    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن*ها بچه*هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه*ي آن*ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي*گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي توانند مال من باشند. چون من مال خودم را گم كردم.


    موفق باشید
    منبع انجمن دوستی عزیزم ONEVATAN


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  2. #2


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    داستان دوم: سمور های آبی -- Sea otters



    Sea otters off the coast of California have an unusual method of getting food. They dive to the floor of the sea to find the shellfish they like

    When an otter brings a shellfish to the surface of the water, he floats on his back and tuts the shellfish on his chest. Then the otter digs the meat out of the shell with his teeth

    Sea otters are especially fond of shellfish with a very hard shell. when the otter brings up one of these, he also brings a stone. He puts the stone on his chest, holding the shellfish in his front paws. He takes a wide swing and smashes the hard shell on the stone. Then he has no trouble getting at the meat in the shell



    سمورهای آبی سواحل کالیفرنیا برای بدست آوردن غذا شیوه غیر عادی دارند. آنها برای پیدا کردن صدف مورد دلخواه خود به کف دریا می روند (شیرجه می زنند).

    سپس صدف را به سطح آب آورده، سمور از پشت بر روی آب شناور می شود و صدف را بر روی سینه اش می گذارد. سپس با دندان خود گوشت را از میان پوسته خارج می کند.

    سمورهای آبی علاقه زیادی به صدفهایی که پوستشان سخت است دارند و به همراه یکی از این صدفها یک سنگ نیز با خود به بالا می آورند. سمور سنگ را بر روی قفسه سینه اش می گذارد، صدف را با پنجه های جلویی می گیرد و با ضربه ای محکم آن را بر روی سنگ می زند.

    پوسته سخت صدف شکسته می شود. بنابراین سمور مشکلی برای بدست آوردن گوشت داخل پوسته ندارد.


    موفق باشید


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  3. #3


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    داستان ۳: شباهت


    A lot of boys and girls in Western countries are wearing the same kinds of clothes, and many

    of them have long hair, so it is often difficult to tell whether the are boys or girls.

    One day, an old gentleman went for a walk in a park in Washington, and when he was tired he sat down on a bench. A young person was standing on the other side of the pond.

    "My goodness!" the old man said to the person who was sitting next to him on the bench. 'Do you see that person with the loose pants and long hair? Is it a boy or a girl?"
    "A girl," said his neighbor. "She's my daughter."

    "oh!" the old gentleman said quickly. "please forgive me, I didn't know that you were her mother. "
    "I'm not," said the other person, "I'm her father."



    ترجمه:

    در کشورهای غربی بسیاری از دختران و پسران لباسهای مشابه میپوشند و بسیاری از آنها موهای بلند دارند بنابراین غالبا تشخیص اینکه شخصی پسر یا دختر است سخت می باشد.

    روزی، پیرمرد محترمی برای پیاده روی به پارک واشنگتن رفت و هنگامی که خسته شد بر روی نیمکتی نشست. جوانی در آنطرف دریاچه ایستاده بود.

    پیرمرد به شخصی که بر روی نیمکت در کنار او نشسته بود گفت : "خدای من، آن شخص را که شلوار گشاد پوشیده و موهای بلند دارد را میبنی؟ او دختر است یا پسر؟"
    همسایه جواب داد: " دختر، او دختر من است"

    مرد محترم سریع گفت: " اوه، لطفا من را ببخشید، من نمی دانستم که شما مادرش هستید"
    آن شخص گفت: " نه، من پدرش هستم."


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  4. #4


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    A man checked into a hotel. There was a computer in his room so he decided to send an e-mail to his wife. However he accidentally typed a wrong e-mail address and without realizing his error he sent the e-mail.

    Meanwhile….Somewhere in Houston a widow had just returned from her husband’s funeral. The widow decided to check her e-mail expecting condolence messages from relatives and friends.After reading the first message she fainted. The widow’s son rushed into the room found his mother on the floor and saw the computer screen which read:

    To: My Loving Wife
    Subject: I’ve Reached
    Date: 2 May 2006

    I know you’re surprised to hear from me. They have computers here and we are allowed to send e-mails to loved ones. I’ve just reached and have been checked in. I see that everything has been prepared for your arrival tomorrow. Looking forward to seeing you TOMORROW!
    Your loving hubby.



    ترجمه:

    مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت. در اتاقش کمپیوتری بود، بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد. ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود، ایمیل را فرستاد.

    در همین زمان٬ جایی در هوستون، زن بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود. زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند، چک کند. پس از خواندن اولین پیام، از هوش رفت. پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:

    به: همسر دوست داشتنی ام
    موضوع: من رسیدم
    تاریخ: دوم می 2006

    میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی. آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم. من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام. می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی. به امید دیدنت، فردا.

    شوهر دوستدارت


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  5. #5


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    The Cat and the Cock

    A Cat caught a Cock, and pondered how he might find a reasonable excuse for eating him. He accused him of being a nuisance to men by crowing in the nighttime and not permitting them to sleep. The Cock defended himself by saying that he did this for the benefit of men, that they might rise in time for their labors. The Cat replied, "Although you abound in specious apologies, I shall not remain supperless"; and he made a meal of him




    ترجمه:

    گربه و خروس

    گربه ای خروسی را دزدید و با خود فکر کرد چگونه بهانه قابل قبولی برای خوردن خروس بیابد. گربه خروس را به خاطر آزار دادن مردم به وسیله بانگش در سحرگاه متهم کرد و گفت که تو نمی گذاری که مردم درست بخوابند. خروس با اظهار این موضوع که این کار او به نفع مردم است و باعث میشود آنها برای رسیدن به لقمه نانی از خواب بیدار شون از خود دفاع کرد. گربه در جواب گفت:"اگر چه تو با بهانه های در ظاهر صحیح از خود رفع اتهام میکنی اما من نمی توانم از غذای خود صرف نظر کنم" و خروس را خورد.


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  6. #6


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    Success - Socrates

    A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water

    The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air

    Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret



    ترجمه:

    موفقیت و سقراط

    مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

    مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

    سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

    سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  7. #7


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array


    The Loan

    Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
    The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said



    ترجمه:

    قرض

    دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
    سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  8. #8


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    General Pershing was a famous American officer. He was in the American army, and fought in Europe in the First World War

    After he died, some people in his home town wanted to remember him, so they' put up a big statue of him on a horse

    There was a school near the statue, and some of the boys passed it every day on their way to school and again on their way home. After a few months some of them began to say, 'Good morning, Pershing', whenever they passed the statue, and soon all the boys at the school were doing this

    One Saturday one of the smallest of these boys was walking to the shops with his mother when he passed the statue. He said, 'Good morning, Pershing' to it, but then he stopped and said to his mother, 'I like Pershing very much, Ma, but who's that funny man on his back



    ژنرال پرشينگ يكي از يكي از افسرهاي مشهور آمريكا بود. او در ارتش آمريكا بود، و در جنگ جهاني اول در اروپا جنگيد.

    بعد از مرگ او، بعضي از مردم زادگاهش مي*خواستند ياد او را گرامي بدارند، بنابراين آن*ها مجسمه*ي بزرگي از او كه بر روي اسبي قرار داشت ساختند.

    يك مدرسه در نزديكي مجسمه قرار داشت، و بعضي از پسربچه*ها هر روز در مسير مدرسه و برگشت به خانه از كنار آن مي*گذشتند. بعد از چند ماه بعضي از آن*ها هر وقت كه از كنار مجسمه مي*گذشتند شروع به گفتن «صبح* به خير پرشينگ» كردند، و به زودي همه*ي پسرهاي مدرسه اين كار (سلام كردن به مجسمه) را انجام مي*داند.

    در يك روز شنبه يكي از كوچكترين اين پسرها با مادرش به فروشگاه مي*رفت. وقتي كه از كنار مجسمه گذشت گفت: صبح به خير پرشينگ، اما ايستاد و به مادرش گفت: مامان، من پرشينگ را خيلي دوست دارم، اما آن مرد خنده*دار كه بر پشتش سواره كيه؟


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  9. #9


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array

    Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.
    They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'
    Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.
    One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'
    Another young man asked, 'Do you love Spain?'
    'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music!'



    آقاي ادوارد خوانندگي را خيلي دوست داشت، ولي در آن خيلي بد بود. هفته*ي گذشته براي شام به خانه*ي دوستش رفت، در آنجا ميهمانان ديگري نيز بودند.

    آن*ها شام خوبي داشتند، و پس از آن خانم ميزبان به سمت آقاي ادوارد رفت و گفت: پيتر، شما مي*توانيد بخوانيد. لطفا چيزي براي ما بخوانيد.

    آقاي ادوارد خيلي خوشحال بود، و او شروع به خواندن يك آهنگ قديمي در مورد كوه*هاي اسپانيا كرد. ميهمانان براي چند دقيقه به آن گوش دادند سپس يكي از ميهمانان شروع به گريه كرد. او زن كوچكي بود كه موهاي مشكي و چشم*هاي خيلي مشكي داشت.
    يكي ديگر از ميهمانان به سوي او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گريه نكنيد. آيا شما اسپانيايي هستيد؟
    مرد جوان ديگري پرسيد: آيا شما اسپانيا را دوست داريد؟
    او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانيايي نيستم، و هرگز در اسپانيا نبوده*ام. من يك خواننده*ام، و موسيقي را دوست دارم!


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

  10. #10


    محل سکونت
    غزنی/جاغوری
    علایق
    جستجو در انترنیت
    شغل و حرفه
    تعمیرات موبایل
    سن
    23
    نوشته ها
    2,700
    پسندیده
    716
    مورد پسند : 183 بار در 170 پست
    موبایل 
    Apple iphone 4
    موتر 
    TOYOTA
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    نوشته های وبلاگ
    6
    Array
    سلام

    در این تاپیک برای شما داستان های انگلیسی را با ترجمه دری / فارسی قرار میدهم تا کمک باشد برای تقویت خواندن و مفهومی درک کردن داستان های انگلیسی.
    توجه داشته باشید٬ سعی کنید اول داستان انگلیسی را بدرستی خوانده و موضوع داستان را متوجه شوید. بعد اگر لازم شد ترجمه را هم بخوانید.

    پس به داستان های من گوش بدهید. یکی بود یکی نبود...

    The first Story

    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن*ها بچه*هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه*ي آن*ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

    زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي*گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

    سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

    در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

    او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي توانند مال من باشند. چون من مال خودم را گم كردم.


    موفق باشید


    بزرگترین انجمن عمومی در افغانستان با موضوعات متفاوت

    برای همکاری در سایت با ادمین سایت در تماس شوید
    شماره تماس:0093797675981
    ایدی یاهو:love_ujaghori
    به امید روزی که همه افغانها با هم متحد باشند و افغانستان آباد را با هم تجربه کنیم

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با انجمن
جهت ارتباط با مديران سایت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : love_ujaghori@yahoo.com
SMS : 0093-797675981
لينک هاي دوستان
کليه حقوق مادي و معنوي براي انجمن جاغوریان محفوظ مي باشد .